شمارهٔ ۲۶۸
ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوستهَلاک می شوم آخر روا مدار ای دوست
ز دیده در قدمِ صورت خیالِ تو دوشهزار دانه ی دُر کردهام نثار ای دوست
شبی که بی تو به روز آورم به صد زاریبه خون دیده بگریم هزار بار ای دوست
دلم که معتکفِ قبله ی سلامت بودشده ست چون سرِ زلفِ تو بی قرار ای دوست
مرا مگوی که اسرارِ عشق محکم دارنداشتم دلِ خویش آخر استوار ای دوست
دلم ببردی و جان می بری ببر چه شوددریغ نیست چه داری دگر بیار ای دوست
مرا ز رویِ تو کآرامِ جانِ ممتحن استضرورت است جدایی نه اختیار ای دوست
فراغت است بحمدالله از وجودِ منتکه گشته ای تو به از من هزار بار ای دوست
عجب که نام نزاری چنین که مغروریبه خاطر تو درآید به روزگار ای دوست