گنج

شمارهٔ ۱۳۹۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایی۹ بیت
شب مفارقت و روز هجر و تنهاییکه را بود به چنین شب دل شکیبایی
اگرچه از شب دیجور خود گرفته ترستملالت سوزندگانِ شیدایی
چه سود کان بت یوسف جمالِ بی رحمتخبر ندارد از این ماتم زلیخایی
بسوخت آتش حسرت مرا و قوّت نیستکه در فراق بنالم ز ناتوانایی
چگونه بار جدایی کشم به پشتی صبرمرا که پشت دو تا میشود ز یکتایی
همان به است که در کُنج خانه بشینمز دست سرزنش دوستان هر جایی
به عاقلان نکنم رغبت از ملالت طبعخوش است صحبت دیوانگان سودایی
کنون که توبه شکستم درست میگویمچه بیم پرده دری و چه بیم رسوایی
نزاریا چو شکر میدهی جگر می خورکه هم شکر خور مایی و هم شکر خایی