شمارهٔ ۱۳۹۵
ای مونس روزگار تنهاییبر ما شب هجر چند پیمایی
در نزع فتاده ام نظر بر درتدبیرِ وداع کن چه می پایی
بر بویِ تو جانِ رفته باز آمدگر با سر کشته ی فراق آیی
جاروبِ رهت کنند گیسو راگر بخرامی، بتان یغمایی
در دیده کشند خاک نعلینتصاحب نظران برایِ بینایی
مولایِ منی و میدهم حجّتگر بستانی به من هیولایی
برخیز و قیامت آشکارا کنای قامت آفت شکیبایی
نی نی بنشین وگرنه برخیزدفریاد ز بی دلانِ شیدایی
هیهات که طالبِ نظر دارداز پرده اگر جمال بنمایی
رفتم به طبیب گفتم ای در طبمشهور جهانیان به دانایی
درد دل نازک نزاری رادرمان چه کنم دوا چه فرمایی
نبضم بگرفت . گفت آهستهزین دل چه کنند خاصه سودایی
زنهار که بی دلی از این بهترپرهیز کن از حریف هرجایی