شمارهٔ ۱۱
به سرنمی شود از روی شاهدان ما رانشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردنبه لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدنخوش آمده است ولیکن بلند بالا را
برو چو باز ندانی ترنج و دست آنجاکه یوسف است ملامت مکن زلیخارا
نه هرشبی که به روز آورم کسی داندکه هم ز درد دلی میبرم سویدا را
پدر مناظره می کرد گفتم ای بابادر علاج مزن درد بی مدوا را
بیار باده که بر عارفان حرام نشدحلال نیست ولی زاهدان رعنا را
عجب ز محتسب غلتبان همی دارمکه خود همی خورد منع می کند ما را
نزاریا نفسی جهد کن که دریابیکه دی گذشت و کسی درنیافت فردا را