شمارهٔ ۱۲
چنان به روی خود آشفته کردهای ما راکه گل بنانِ چمن بلبلانِ شیدا را
قیامتی، دگر آخر به فتنه برمفزایمکن به سرمه سیه چشمِ شوخِ شهلا را
مبند زیور و زر بر چو سیم گردن و گوشچه احتیاج به آرایه روی زیبا را
مگر به غارت و قتل آمدی از آن سوی آبازین طرف چو برانداختی بخارا را
بترس گرچه بلندی ز دود سینهی خلقکه دود هر چه برآمد گرفت بالا را
دلم به روی تو تا دیده برگشاد، ببستبه چار میخ وفای تو، هفت اعضا را
پدر طبیب بیاورد تا مگر به علاجبرون کند ز دماغم بخار سودا را
به طعنه گفتم اگر من منم نباید بردبه هرزه این همه زحمت طبیب دانا را
به جان دوست اگر زنده گردد افلاطونکه اقتداست بدو جملهی اطبا را
مگر به فضل خدا ورنه هیچ ممکن نیستکه چارهای بود این درد بیمداوا را
رها کنید مرا در بلای عشق که کسبه دُم شکال نکرده است نا شکیبا را
نزاریا به قضا ده رضا چو ممکن نیستکه از کمند بلا مَخلصی بود ما را
عنان به عشوه مده، عشقباز و عشرت کنبه روی یار موافق، خلاف اعدا را