گنج

شمارهٔ ۲۶۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ردوست۸ بیت
ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوستکاش صد جان دگر داشتمی در خور دوست
روزها می­گذرد تا خبرش نشنیدمچون کنم، با که بگویم که فرستم برِ دوست
دشمن اربا من ازین روی ترش خواهد داشتبس که من بوسه شیرین خورم از شکّرِ دوست
گر همه خلقِ جهان دشمنِ عاشق باشندهیچ غم نبود اگر دوست بود یاور دوست
ساقیا باده به یارانِ دگر ده نه به منکه مرا باده نباید مگر از ساغرِ دوست
یاسمن مشکن و گل پیش میاور که مراسرِ جان نیست درین باغ به جان و سرِ دوست
مطربا چنگ مسازید و مگویید غزلکه سر زهره ندارم به رخِ ازهرِ دوست
هرکه را حادثه­یی افتد اگر واقعه­ییمرجعی دارد و بی چاره نزاری درِ دوست