شمارهٔ ۲۶۱
ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوستکاش صد جان دگر داشتمی در خور دوست
روزها میگذرد تا خبرش نشنیدمچون کنم، با که بگویم که فرستم برِ دوست
دشمن اربا من ازین روی ترش خواهد داشتبس که من بوسه شیرین خورم از شکّرِ دوست
گر همه خلقِ جهان دشمنِ عاشق باشندهیچ غم نبود اگر دوست بود یاور دوست
ساقیا باده به یارانِ دگر ده نه به منکه مرا باده نباید مگر از ساغرِ دوست
یاسمن مشکن و گل پیش میاور که مراسرِ جان نیست درین باغ به جان و سرِ دوست
مطربا چنگ مسازید و مگویید غزلکه سر زهره ندارم به رخِ ازهرِ دوست
هرکه را حادثهیی افتد اگر واقعهییمرجعی دارد و بی چاره نزاری درِ دوست