گنج

شمارهٔ ۵۶۳

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ینبود۱۱ بیت
مهر تو ای یار بی وفا همه کین بودعهد تو و قول استوار همین بود
چشم تو ما را به غمزه در غلط افکندگر چه دلم بر خلاف عهد یقین بود
زلف تو ما را به دام فتنه گرفتارکرد سزای دل فضول من این بود
از تو طمع داشتم وفا و ندیدمحکم ز مبدا مگر چنان نه چنین بود
وایه ی ما با زمانه راست نیامدکوشش مقسوم آسمان و زمین بود
باز گشادم شبی کمند دو زلفشدر خم هر یک هزار نافه ی چین بود
سلسله در پای و طوق عشق به گردنهم چو دل من هزار گوشه نشین بود
چشم وفا داشتن از آن صنم ای دلجهل نخستین یار و عقل پسین بود
شادی وقتی که در برابر رویشساغر می بر کفم چو ماء معین بود
شکر نکردی نزاریا که چه شب هاتا به سحر با تو آفتاب قرین بود
یاد شبستان او که رشک تراز استیاد گلستان او که خلد برین بود