شمارهٔ ۵۶۲
نزاری که نیازش به اهل راز بودچه گونه توبه کند ور کند مجاز بود
چو من کسی که بود می پرست و شاهدبازمرا قبول نباشد که توبه باز بود
مگر که دیده بدوزی ز روی خوب ار نهنظر نظاره کند تا دو دیده باز بود
به هر کجا بخرامد تذرو رفتاریهمای خاطر من بر قفا چو باز بود
بر آبگینه دردم هنوز باقی هاستچو با صفا نبود توبه بی نماز بود
روا بود که چو من خمری خراباتیز مجلس می و مطرب در احتراز بود
به کعبه قبله کند منزوی برای نمازولیک قبله آزادگان نیاز بود
شبان تا به سحر محتسب چه می داندکه دوستان را با دوستان چه راز بود
اگر به مرتبه سلطان شود نزاری عشقچو حاکم است همان بنده ایاز بود