شمارهٔ ۸۳۶
روزها شد که برفتی و به خدمت نرسیدمهیچ کافر مَکَشاد آن چه من از هجر کشیدم
چه نویسم که چه آمد به سرم تا تو برفتیچه ملامت که نبردم، چه قیامت که ندیدم
آفتابی تو و چون ذرّه سرآسیمه بماندمدر پیات بس که بلافایده چون سایه دویدم
درکشیدم ز همه خلقِ جهان سر به خجالتکه به دعوی ز همه خلقِ جهانت بگزیدم
لاجرم هر که به من میرسد انگشتِ ملامتمیکشد در من ازین زهرِ ملامت که چشیدم
هم چنان در سرم آشوبِ تمنّایِ وصال استتا نگویی که به کلّی ز تو امیّد بریدم
مِهرِ دیرینه محال است که از جان بهدرآیدسخنِ معتبرست این مثل از هر که شنیدم
هرگز اندیشه نکردم ز سرِ دستِ چو سیمتکه به غیرت سرِ انگشتِ تحیّر نگزیدم
عاقبت رفتی و پیوند بریدی ز نزاریمن هم از اوّلِ عهد، آخرِ این کار بدیدم