شمارهٔ ۸۳۷
ز بس مشقّت و محنت که در سفر بکشیدمبه جان رسیدم و در آرزوی دل نرسیدم
جهان بگشتم و بر کوی دوستان بگذشتمبه بخت و طالعِ خود کس ندیدم و نشنیدم
به داستان برم آن گه به دوستان بنویسمملامتی که کشیدم قیامتی که بدیدم
رواست گر بچکد خونِ جانم از رگِ دیدهچرا به تیغِ وداعش ز رویِ دوست بریدم
رسید آن چه رسید از جفایِ چرخ به رویمبسا که دست به دندانِ اعتبار گزیدم
به اختیار مرا چون عَلَم نمود به عالمکسی که از همه عالم به اختیار گزیدم
نه مرغ در قفس الّا رهِ خلاص نجویدبه آرزو طلبم ره بدان قفس که پریدم
ندانم ار برسد قدرِ جامِ وصل به دستمکنون که شربتِ قاتل ز جامِ هجر چشیدم
نزاریا به قدم استوار باش رها کنز روزگار شکایت مکن که جور کشیدم