شمارهٔ ۱۲۲۹
گر مرا نیست به کویِ تو مجالِ گذریبه تو دارم طمع از روی عنایت نظری
از پیِ وصلِ تو بر خویش گرفتم همه رنجزان که ممکن نبود نفعِ جهان بی ضرری
گر به دردم برسی دستِ عنایت بر سربر سر کشته ی هجران بکنی هم گذری
با تو گویم سخن و کرده نظر با غیریبا تو باشم به دل و بوده به تن با دگری
آخرالامر به جایی برسد قصّه که خلقباز گویند به هر انجمن از من سمری
من در افتادم و دستِ طمع از جان شستمترسم این است که پیش تو نیاید خطری
من به الطاف تو دارم به جهان چشم امیدگوش با حالِ دلم بهتر ازین کن قدری
رو به رویِ تو جهان می نگرد چون باشدگر به احوالِ نزاری بکنی وانگری