گنج

شمارهٔ ۱۲۳۰

جهان خراب شد از نسبتِ پدر پسریمکن عمارت اگر عاقلی که بر نخوری
ز روزگار همین بهره بس که در کنجیحدیث کس ننیوشی و نامِ کس نبری
چو آدم از طلبِ گندمی مشو فرتوتتو خود به ارز نیرزی جوی اگر بخری
دلِ شکسته به دست آوری درست کنمبه از سری که به عادت سویِ سجود بری
به جهدِ خلق نباشد قضای کُن فیکونز حکم رفته منال ار بهی ست ار بتری
مکوش و کوش که نه قاصری نه محترزیمترس و ترس که نه ایمنی نه بر خطری
نشانِ باخبران بی خودی و بی خویشیستهنوز بی خبری تا ز هیچ با خبری
هم از حجاب بود گر به دوست وامانیچه می کنی و چه می بینی و چه می سپری
نزاریا برو و دامنی به دست آورکه کس بدو نرسیده ست جز به دست وری