گنج

شمارهٔ ۱۲۳۱

عشق را ختم است بر عالم سریعشق را لایق نباشد سروری
پادشا عشق است و لازم می‌شودپارسا و رند را فرمان‌بری
بل که سلطانانِ عالم عشق رابندگی‌ها می‌کنند از چاکری
در بیان ِعاشق و معشوق و عشقسحر می‌پردازم اینک ساحری
فارغم حاشا که گویم مدحِ خلقزشت باشد گر کند عیسی خری
مستِ لایعقل چه جوید زیرکیمرد بی‌حاصل چه داند شاعری
من سخنْ‌سوزم سخنْ‌گو نیستمبت شکستن دیگرست از بت‌گری
گرچه قنبر حیدری باشد و لیکعنتری کردن نباشد حیدری
عشق می‌خواهی نزاری را طلبمدح می‌جویی بخواه از انوری