شمارهٔ ۹۴۰
بوی بهار آمده ست و وقت گل ستانباد خزان رفت و فتنه های زمستان
باغ و چمن از نسیم گل شده بویاسرو سهی سایه اوفکنده به بستان
روی زمین از بهار غنچه گرفته ستسوی چنار آمده ست بلبل دستان
وقت نشاط است و خرّمی و جوانیبی خبران غافل اند خفته چو مستان
جام و صراحی بَرَد به سایه گل بنمجمع آزادگان و باده پرستان
مطرب و ساقی ز باده خرّم و سرخوشخوش نظران در کنارشان شده سستان
عهد چنان کرده ام که باز نگردمباقی پیمان ما که بود شکست آن
یک دم عمرم اگرچه بی تو سرآیدبر دل من روز نیست آن که شب است آن
خیز نزاری ز نیستی به در آ تودست فرو کن بگیر دامن هستان