شمارهٔ ۹۴۱
محروم مانده ام ز ملاقات دوستانیک ره اثر نکرد مناجات دوستان
عمری برفت و جاذبه خاطری نرفتاین خود عجب بود ز کرامات دوستان
دیرست تا به من نرسید و نمی رسدمشمومی از روایح جنّات دوستان
ماییم و خاطری متفکّر، دلی نفوراز هر چه هست غیر ملاقات دوستان
بر دست جام باده و در سر خمار وصلمشتاق بزمِ پیرِ خراباتِ دوستان
احیای ما ممات حقیقی ست در وجوداز حیّز عدم نبود مات دوستان
ساقی خوب روی و می صاف و یار اهلاین است عزّی و هبل و لاتِ دوستان
در دوست محو گشتن و از خود برون شدنآری بلی همین بود آیات دوستان
مستغرق محیط حضورست فکر منمشغول روز و شب به تحیّات دوستان
خوش وقت روزگار نزاری که لحظه ایبا خود نمی رسد ز مهمّات دوستان