شمارهٔ ۳۶۸
بکشم گر همه کوه است وز آهن ستمتبر ندارم به جفا چشم امید از کرمت
تا بمیرم زغمت روی نتابم هرگزوین تفاخر نه بس آخر که بمیرم ز غمت
در وفای تو نشینم که توانم بر خواستاز سر سر که سرم باد فدای قدمت
عیب گویند که در پای تو افتم آخرکه به بت خانه روی سجده نماید صنمت
تا سلامی به تو آرد به رقیبت فرمایتا صبا را نبرد ناز بسی از کرمت
قادری گر بزنی گر بنوازی ، اماآن کن ای دوست که از کرده نباشد ندمت
یاد داری که چه عهد است میان من و توتا بدانی که فراموش نکردم قسمت
در کشیدم ز همه خلق جهان دامن دلبو که چون پیرهنت تنگ به بر در کشمت
جهد کن در طلب وصل نزاری خوش باشعاقبت دست دهد دولت این نیز همت