شمارهٔ ۱۳۳۷
دریغ چون تو نگاری به دست اهرمنیچرا خدای ندادت به دست همچو منی
بتی ندید کسی هم وثاقِ عفریتیکه حیف باشد دیو و فرشته در وطنی
چو زلف تو نبود دل بری به طرّاریکه صد هزار دلش هست زیر هر شکنی
همه لطایف صنعی همه شمایل حسنکه دید آبِ حیاتی درون پیرهنی
ملاحتِ تو ندارد اگر چه شیرین استنبات مصر ندارد چو تو لب و دهنی
مقرّرست که در باغ آفرینش نیستچو سروِقامتِ ماهرویِ سیم تنی
کسی ندید به چالاکی و به خوبیِ تونه ماه در فلکی و نه سرو در چمنی
حدیث حسن و جمال تو میرود در شهربه هر کجا که فرو ساختند انجمنی
نه بر قیاسِ نزاری به اتفاق اممبه حسنِ تو نبود در جهان دگر حسنی