گنج

شمارهٔ ۹۰۲

پنجاه سال خون دلِ رز مکیده‌ایمجان را چو جانِ خویش به جان پروریده‌ایم
نزدیکِ عقل هیچ دگر نیست جانِ جانجزمی‌که ما به تجربه این جا رسیده‌ایم
از جامِ باده بارکشی ساختیم وزورخت وقت به منزلِ اخوان کشیده‌ایم
از همّتِ بلند بر آورده‌ایم سراز جیبِ سدره گرچه به قامت خمیده‌ایم
از موسی و عصاش قیاسی گرفته‌ایموز خضر و آبِ چشمه رموزی شنیده‌ایم
لیکن نمی‌توان که توانیم گفت بازدانی چرا که محرمِ رازی ندیده‌ایم
هرگز قیاس ورای حجابِ به حق نشداین پرده دیر شد که به هم بر دریده‌ایم
گرما به رایِ خویش رویم از قفایِ خویشاز خود چو کِرمِ پیله به خود بر تنیده‌ایم
مستِ الست آمده و مست می‌رویماز جرعه یی کز اولِ مبدا چشیده‌ایم
دوش از ورایِ سدره سروشی به عقل گفتمستانِ عشق را به جهان برگزیده‌ایم
تا رستخیز دبدبه ی عشق ما زندصوری که بر زبانِ نزاری دمیده‌ایم