شمارهٔ ۱۲۷۸
بر آن سری که دل مستمند ما بخلیاگر به دل برهم از تنم به جان بحلی
تو را رسد که اگر که بر قبیله ی آدمبه حسن ناز کنی حق به دست توست بلی
به بوسه ای ز تو راضی نبوده ایم بیارکه در صفا و کرم نوش لعل و بحر دلی
بیا به جان عزیزت که روزگار مبرمجال گفت و شنو نیست تا کی از لک ولی
به جان تو که ز پیکان تیر هجرانتجراحت است مرا بر میان جان اجلی
مرا ولایت آن نیست کز تو بر بخورمغم فراق تو جان مرا بس است ولی
هدایت است غمت تا کجا فرود آیدکفایت است نه کسبی بلی که لم یزلی
محبت تو نه آنست کس دلم برودمحب معتقدم معتقد نه معتزلی
هنوز بعد قیامت همان محب تو امکجا زوال پذیرد محبت ازلی
وفا و عهد تو محکم است در سینه چنانکه اعتقاد نزاری به خاندان علی