گنج

شمارهٔ ۱۲۷۷

غمزه ی مست صنم بابلیزلف پر آشوب بت غنغلی
اینهمه سحر مکن ابلهیو آن همه دام است مکن غافلی
روی نکو آفت جان و دل استدل به نکویان مده ار عاقلی
نی غلطم مرتبه ی اهل دلاز چه بلندست از این بی دلی
رو طمع از وصل ببر زان که هستحاصل بی دل همه بی حاصلی
با تو ندارد سر پیوند عشقتا طمع از وایه ی خود نگسلی
رخت به سر منزل عشاق کشکهل شدی تا به کی از کاهلی
با خودی خویش نزاری مروزین پس اگر عالم آن منزلی