شمارهٔ ۴۷۵
نه هیچ خلقم از اندوه یار میپرسدنه یارم از ستم روزگار میپرسد
کس از غم دل این بیقرار برنرسدولی همیشه غمم برقرار میپرسد
کسی دگر متعاقب چو تب نمیدانمکه گرم گرم مرا زار زار میپرسد
وگر کسی به ملامت زبان کشد در منبه طنز گهگهم استادوار میپرسد
مگر به مزد ملامت خلاص خواهد دادمحاسبم چو به روزِ شمار میپرسد
نهان خلق نمیپرسدم حبیب ولیرقیبم از همه شهر آشکار میپرسد
مثال عاشق و افسرده هم چنان باشدکه شرح غرقه کسی بر کنار میپرسد
نزاریا به شکایت زبان دراز مکنترا کسی به چه موجب چه کار میپرسد
برین بسنده کن [ار از رهت] نیاید دوستخیال هر نفست چند بار میپرسد