گنج

شمارهٔ ۴۷۴

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: ارسد۹ بیت
نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسدسلطنتی چنان عجب گر به چنین گدا رسد
ما ننشسته یک نفس باهم و شهر پر سخنقصه ماجرای من تا پس از این کجا رسد
کار به جان رسید و تو هیچ به ما نمی رسیزین به نواتر آشنا با سر آشنا رسد
گر چه نمی رسد به ما نوبت اتصال توهم به امید حالیا صبر کنیم تا رسد
جهد کنیم سال‌ها تا تو دمی به ما رسیصبر کنند عمرها تاچو تویی فرا رسد
گر بکشی و بعد از این بر سر کشته بگذریاز نفس نسیم تو روح به شخص ما رسد
چند ستم کشم ز دل دیده چرا نمی کَنَمجرم من است راستی هر چه به ما جزا رسد
آینه ی افق چنان تیره کند که بخت مندود دل پر آتشم گر به دم صبا رسد
یا برسی به کام دل یا نرسی نزاریاگر نرسد جفا به سر عمر به منتها رسد