شمارهٔ ۵۱۵
هر دل که مقیم لامکان شددر عالم امر قهرمان شد
فارغ ز قبول کفر و دین گشتبیرون زحدود جسم و جان شد
او نیست ولی به حکم وحدتهر چیز که اوست مطلق آن شد
در غیب سخن نمی توان گفتوز غیب به در نمی توان شد
آنکس بدید بی بصر گشتوآنکس که شنید بی زبان شد
سریست میان اهل باطنکز عینِ عیان ما نهان شد
چون کرد ظهور در بطون بازبر چشم عیان ما نهان شد
از ذات و صفات هرکه شد محومستغرق ذات بی نشان شد
گویند نزاریِ هواییاز عقل بگشت و در هوان شد
دنیا به خران دهر بگذاشتعیسی به طواف آسمان شد