گنج

شمارهٔ ۵۱۶

پای هر کس که در آن سلسلهٔ مشکین شدفارغ از قاعده و سنت اهل دین شد
نافه مشک که از باد صبا می‌زد لافچین زلف تو بدید و رخش پر چین شد
گل مگر بر رخ چون ماه تو افکند نظرورقش از عرق شرم و حسد پروین شد
سرو را رفتن چالاک تو خوب آمد ، گفت:چابکی بر قد و بر قامت تو تعیین شد
دست سیمین تو محتاج نبودی به خضابتا چه می خواست که در خون من مسکین شد
لب شیرین تو کآفاق از او پر شور استاضطراب دل مجنون مرا تسکین شد
علم الله که دگر طاقت هجرانم نیستبسکه از دست تو فریاد به علیین شد
رحم کن بر من بیچاره علی رغم رقیباز کی ات کشتن و بیداد کسان آیین شد
حاسدم گفت نزاری سخنت را اینقدراز کجا خاست که صیتش به جهان چندین شد
گفتمش خسرو خوبان بت شکر لب منبوسه ای داد به من زان سخنم شیرین شد.