شمارهٔ ۴۲۲
نه بخت با منِ مسکین سری به ره داردنه یارم از منِ بی چاره یاد می آرد
بیا و بر ورقِ رویِ زعفرانم بینکه دیده ژاله به رخ بر چو لاله می بارد
مراد حاصل و من غافل و همین باشدسزایِ آن که شبِ وصل شکر نگزارد
شبِ وصال تو بوده ست قدر و من مدهوشخیال مست نباشد چنان که پندارد
تو در کنار و منی واله از میان رفتهمحبّ چه گونه شود محو اگر نه بسپارد
توانی از لبِ چون انگبین شفا دادنگرم فراق به نیشِ جفا بیازارد
مجال نیست که رویت به خواب بینم بازوگر به چشم درآیی سرشک نگذارد
به ناز خفته ز خود بی خبر شبانِ درازچه غم خورد که نزاریِ زار می زارد
ز ژالۀ مژه چشمش چو ابرِ تر دامنسوادِ خاکِ قهستان به خون بیاغارد