شمارهٔ ۴۲۱
چه دردست این که آرامی نداردچه دورست این که انجامی ندارد
نگه کردم به دنیا ذرّه یی نیستکه از خورشید اعلامی ندارد
ندیدم هیچ صاحب دل ندیدمکه بر کف هم چو جم جامی ندارد
به واجب عزّتِ درویش می دارکه سلطان است اگر شامی ندارد
مکن بر مردمِ عاشق ملامتکه بیش از عاشقی کامی ندارد
جمادست آن به معنی جانور نیستکه خاطر با دل آرامی ندارد
به انسان کی کند ترجیح وحشیکه گردن بستۀ دامی ندارد
چه می خواهی نزاری را که بینینزاری جز همین نامی ندارد
سری دارد فدایِ مقدمِ دوستبه گردن بیش از ین وامی ندارد