شمارهٔ ۴۲۰
جمادست آن که دل داری نداردیقین می دان که جان باری ندارد
تو آن منگر که صاحب دولت این جابه جز عیش و طرب کاری ندارد
اگرچه ملک و مال و جاه داردولی چون یارِ من یاری ندارد
ز من باور مکن گر چینِ زلفشدلی در زیرِ هر تاری ندارد
ز من مشنو اگر از غمزۀ اوخرد در هر قدم خاری ندارد
چو از هر گوشه تُرکِ چشمِ مستشنظر بر خونِ هشیاری ندارد
کمند اندازِ گیسویش به هر جارسن در حلقِ عیّاری ندارد
تو هم مشنو ز من گر این گواهیبه نزدیکِ تو مقداری ندارد
دروغ است این سخن گر از هر اعضانزاری نالۀ زاری ندارد