شمارهٔ ۱۱۰
هزار جان گرامی فدای خاک درتهزار یاد لبان دهان چون شکرت
ندانمت که کجا از کجا شریف تر استموافق دلم آمد زپای تا به سرت
چه آفتابی کز هر طرف که برگذریهمی رود دل خلقی چو سایه بر اثرت
که شیر داد به شفقت فرشته یا حورتکه پرورید به مهر آفتاب یا قمرت
در آرزوی دمی ام که بینمت چه کنمچو ره نمی دهدم بخت بی وفا به برت
بسوختیم و همین غصه میکشد ماراکه می رویم و نباشد ز حال ما خبرت
هنوز با همه درد دل از تو خشنودیماگر به جانب ما ملتفت بود نظرت
هزار شکر بگویم چه جای بیداریستاگر به خواب ببینم زمانکی دگرت
مگر شبی آخر به روز دانم بردبه غربت ار بنمیرم بر آستان درت
ز کوی دوست برفتی نزاریا آریبرو ببین که چه آید به روی از این سفرت