شمارهٔ ۱۰۹
کسی از تو مرا می دهد به وصل بشارتبه مژده می دهمش گر کند به دیده اشارت
گرم عقوبت صد خون ناحق است به گردنعذاب روز فراقت کفایت است کفارت
به یورت گاه تو تا کوچ کرده اند از این جاهزار بار به روزی برفته ام به زیارت
نظر به جانب ما کن بیا که همت درویشاثر کند به ضعیفان مبین به چشم حقارت
وجود هر که زبان در تو می کشند نپذیرنداگر وضو کند از کوثرِ بهشت و طهارت
تو را به هرچه کنی سر نهاده ایم و مرادتمسلّم است که صاحب ولایتی و امارت
بگوی گر همه تلخ است کز تو فحش نباشدبدان دهان شکر خنده ی لطیف عبارت
به روزگار خراسان ِ خاطرم نپذیردخرابییی که عراق فراق کرد عمارت
حساب هجر نکردم طمع به وصل نهادمزیان بحر ندیدم ز حرص سود تجارت
به کدیه گر شکری میشود فتوحم از آن لبچه جای سلطنت مصر پیش اهل بصارت
به این تحمل و طاقت نزاریا که تو داریسفر مکن دگر ار زنده وارسی به دیارت