شمارهٔ ۱۱۱
دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب استز سوزناکی چو ماهیی که بر تابهست
از آن زمان که بدیدم پر آب چشمانشکنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است
گزاف نیست ز سیلاب دیده گر گویمبه جنت بحر کنارم محیط پایاب است
چو پیش چشم بر استد خیال ابروی دوستگمان برم که مرا روی در دو محراب است
محققان نپسندند بر دو قبله نمازدو سکه بر درمی کار مرد قلّاب است
تهی شده ست دماغم ز فرط بیداریولی چه سود که بختم همیشه در خواب است
دگر کسان ز رقیبان دوست بگریزندپناه جان نزاری جواز بوّاب است