گنج

شمارهٔ ۱۶۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اناست۱۲ بیت
این تویی کت هوس باغ و سر بستان استبی وجود تو جهان بر دل من زندان است
هیچ بر جان منت رحم نباید زنهاردل سنگین تو گویی مگر از سندان است
قادری گر بزنی، حاکمی ار بنوازیچه کنم بر سر مملوک خودت فرمان است
تو که بر مسند آسایش و نازی نخوریغم درویش که در بادیه سرگردان است
عاقلان گر به همین داغ گرفتار آیندآتش عشق بدانند که چون سوزان است
غیرتم می کند از مردم نادان که مرامتهم کرد به نادانی و خود نادان است
صورتی داشته باشد به همه حال کسیکه دل از دست نداده ست ولی بی جان است
به مداوای طبیب از دل ما درد حبیبنتوان برد که دردی ست که بی درمان است
هر شبی را که به پایان برسد روزی هستجز شب عاشق مهجور که بی پایان است
خبر روز قیامت که شنیدی رمزی ستپیش مشتاق که مشتق ز شب هجران است
یار می آید و تو در قدمش می افتیوز تو برخواسته فریاد قیامت آن است
بر سر آتش تیز است نزاری و به شرحنیست محتاج که دود سخنش برهان است