شمارهٔ ۳۹۶
زمانه گرچه بسی بر سرم نهادکمند زلف تو باری دگر به دستم داد
خوشا حیات به رویت که زنده زان نفسمکه با تو باز ملاقاتم اتفاق افتاد
بلی حصول مراد از حیات جسمانیدمیست در نظرِ همدمی ، دگر همه باد
رفیق همدم ما در سفر خیال تو بودکه آفرین خدا بر رفیق همدم باد
بهشت اهل صفا چیست ؟ راست گویم نیستمگر دری که به دیدار دوستان بگشاد
دهان به چشمه نوش تو تا درآوردماز آن زمان ز لب کوثرم نیامد یاد
به بندگی تو تا کرده ام قدم ثابتبه قامت تو که هستم ز هرچه هست آزاد
نخست طالب حج ترک سر گرفت آن گهقدم به عزم متین در طریق کعبه نهاد
طمع به صحبت شیرین خطا بود کردنبه ترک جان گرامی نکرده چون فرهاد
نزاریا به ثبات قدم مکن دعویکه خانه بر گذر سیل می نهی بنیاد
محل پنجه صبر تو پیش بازوی عشقچنان که موم بود در برابر پولاد