گنج

شمارهٔ ۳۹۵

خدای با تو کسی را دل آشنا مکنادوگر کند چو من از خان و مان جدا مکناد
چو من ضعیف و حزین و نزار مرغی رابه دام و دانه ی عشق تو مبتلا مکناد
اسیر عشق تو کردم دل از طریق صوابکس از طریق صواب این چنین خطا مکناد
امید هاست مرا کز خودم جدا نکنیوگر تو قصد جدایی کنی خدا مکناد
اگر وفای تو تا زنده ام خلاف کنمامید من ز تو بخت بدم وفا مکناد
زمانه تا به اجل نگسلد نفس ز تنمغم تو دامن جانم دمی رها مکناد
روا مدار که کام دلم روا نکنیروا کنی تو ولیکن دلت روا مکناد
بترس کز تو بنالم به کردگار شبیکه کردگار به سوز منت جزا مکناد
نزاری از تو بد افتاد و گرچه بد کردیخدای با تو همان کرده ی تو وامکناد