گنج

شمارهٔ ۴۶۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ازاندازد۱۰ بیت
یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازدگر نقابی که برانداخته باز اندازد
خوشش آن قامت و بالا که خود استادِ ازلکسوتِ حسن به بالایِ دراز اندازد
ساقیا باده دمادم ده و با چنگی گویتا ز آهنگِ عراقم به حجاز اندازد
دشمنِ سختِ من است آن که حدیثِ من و دوستنه به عکسِ روشِ عقل فراز اندازد
بارها خواستمش گفت که یک حلقه از آنزلف در حلقِ ملامت گرِ راز اندازد
غیرتم باز پشیمان کند و داند عقلکه خیالم به چنین فکرِ مجاز اندازد
چشم بر هم مزن ای دیده که برخواهد خاستفتنۀ تازه به هر غمزه که باز اندازد
واعظی گفت به مقصد نرسد الّا آنکه به مسجد رود و سر به نیاز اندازد
خود خیالِ تو نزاریِ خراباتی رانگذارد که مصلاً به نماز اندازد
هر که محمود بود بر همه عالم بندددرِ آن دیده که بر رویِ ایاز اندازد