شمارهٔ ۱۳۸۵
امید هست که روزی جمال بنماییاگر به خشم برفتی به صلح بازایی
نخست چاشنی ای دادی ام به شربت وصلچو پای بند شدم روی بازنگشایی
من از جفای تو بر سر زنان تو سر در پیشکرشمه می کنی و می روی به رعنایی
چو می گرفتی ام اول چو پارسا بودیمکن که آخرِ کارم کشد به رسوایی
اگر دو دیده به یک بار در سرِ تو شودز گریه کم نکنم گو مباش بینایی
طریقِ رایِ تو جویم به هرچه لطف کنیمطیعِ حکمِ تو باشم به هرچه فرمایی
یه طعنه گفت پدر کای پسر شکیبا باشچه گونه بر سرِ آتش کنم شکیبایی
عجب از آن که دهی پندها نزاری راکجا به وعظ کند التفات شیدایی