شمارهٔ ۱۳۸۶
وقت نیامد که روی باز نماییپرده نبندی و خیمه بازگشایی
یوسفِ در پرده ای و منتظرانتبر سر راه اند تا تو کی به درآیی
عیب نکن گر نیازمند نداردطاقتِ دردِ فراق و داغ جدایی
غایب و حاضر چه گویمت که ز پردهگر به در آیی وگرنه آفتِ مایی
باز نیاید به خویشتن به قیامتهر که تو او را زخویشتن بربایی
گردنِ صیدی که در کمندِ تو آیدچشم ندارد به هیچ روی رهایی
دفع ندانند کرد و چاره اطبّادردِ اَحبّات را که هم تو دوایی
ذوقِ محبّت نیازمندِ تو داندعشق نداند که چیست مردِ هوایی
تا تو به درویش لقمه ای بفرستیدست برآورده ایم و سر به گدایی
ای شده شهری نزاریا ز تو پرشورتا به کی آخر چه فتنه ای چه بلایی
مست شدی تا به روزِ حشر از این مِیباز نیایی به خود هنوز کجایی