گنج

شمارهٔ ۳۳۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انبگذشت۸ بیت
دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشتچو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت
دریغ سود ندارد چو اختیار از دستبرفت هم چو خدنگی که از کمان بگذشت
بهار عمر جوانی و بی غمی افسوسکه هم چو قافله ی باد مهرگان بگذشت
تو خود قیاس کن ای بی خبر که در دل ماچه آتش است که دودش ز آسمان بگذشت
بسوخت حلق من از بس که برق آه دلمز سینه هم چو براق سبک عنان بگذشت
هنوز دیده به هم می نهم تعالی اللهز هر چه بر سرم از گردش زمان بگذشت
چه حاصل از سفر بی مراد هیچ همینفسانه ای که فلان آمد و فلان بگذشت
نزاریا چه کنی چاره نیست تن دردهبه جور چرخ که کار تو زین و آن بگذشت