شمارهٔ ۱۶۴
جهان پرفتنه از جانانهٔ ماستفلک سرمست از پیمانهٔ ماست
تپان مرغ دل اندر بر ملک رابه بوی دام کاه و دانهٔ ماست
اگرچه از همه اکوان برون استچو هست اندر درون هم خانهٔ ماست
خردمندان نه مرد این حدیثنددر این ره عقل کل دیوانه ی ماست
اگر تو طالب گنج نهانیبیا کین گنج در ویرانهٔ ماست
به شب خورشید اگر حاضر ندیدیبیا بنگر که در کاشانهٔ ماست
چه خورشید آن که خواهد شمع گردونکه گوید کمترین پروانهٔ ماست
عیان مطلوب و ما محجوب هیهاتحجاب از نفس نامردانهٔ ماست
برادر کآشنای کوی او نیستبرادر نیست او بیگانهٔ ماست
نزاری نقد وقت خویش را باشسخن های دگر افسانهٔ ماست