گنج

شمارهٔ ۱۱۰۵

منم آن زاهد دورِ زمانهکه باشم ساکنِ خمّارخانه
گهی پوشیده رنگ صوفیانهگهی بسته قبای کافرانه
گهی از کار دنیا بر کرانهگهی در بندِ دام از حرص دانه
گهی دایر چو پرگار زمانهگهی ساکن چو نقطه در میانه
گهی قارون به گنجِ شایگانهگهی پول سیه در خان و مان ‌نه
گهی جان کرده قربان عاشقانهگهی از سایه ترسان بد دلانه
گهی مرغ خرد را آشیانهگهی تیر ملامت را نشانه
گهی بر سدره‌ام کرّوبیانهگهی بر خاک ره چون آستانه
نزاری چند از افسون و فسانهچنین بر خود چه می‌جویی بهانه
چه خیزد زین حدیث عامیانهز پا تا کی شوی با سر چو شانه
اگر خواهی حیات جاودانهبه یک‌رنگی توانی شد یگانه