گنج

شمارهٔ ۱۵۷

دیر شد تا رسم قربان کیش ماستبذل جان کارِ دلِ بی خویش ماست
چون ز دنیا بی نصیب افتاده ایمگر همه قارون بود درویش ماست
این همه کثرت حجاب ما ز چیستاز خیال مصلحت اندیش ماست
نیش فصّاد قناعت نوشِ مانوش زهاد مقلد نیش ماست
ما به کفر و دین نداریم التفاتدر مراتب بیش کم، کم بیش ماست
رازداری در دل ما غور کردآنکه هرگز سر نکرد آن ریش ماست
چون فرو شستیم از این مردار دستگرگِ مردم خوار دنیا ، میش ماست
نور وحدت آفتاب روشن استگر غمامی می نماید پیش ماست
هر که دارد با نزاری دوستیگر همه بیگانه باشد خویش ماست