شمارهٔ ۱۵۸
یارب آن را که ز ما نیست خبر هیچ غم استکه بر آتش دلم از عارضه ی آن صنم است
صحتش باد خدایا که دریغ است به رنجنازنینی که چو او در همه آفاق کم است
محرمی نیست که از من ببرد مکتوبیپیش آن روضه که آن حور بهشتی حرم است
قصه ی درد جدایی به که گویم کو یارهر که را دست گرفتم به وفا بی قدم است
هر که در حال چنین واقعه مسکینی رادست گیرد که منم غایت لطف و کرم است
هم مگر سوخته داند که ز افسرده دلانبر جگر سوختگان تا به چه غایت ستم است
عالمی از سخن عشق در آسایش و ذوقفارغ از عاشق بیچاره که در چه الم است
عشق فرهاد ستم دیده درعالم انداختشور شیرینی شیرین که به عالم علم است
گر بهشت است در ایام جدایی خوش نیستهر کجا دوست بود بادیه باغ ارم است
ای نزاری طمع از وصل مبر واثق باشروز هجران و شب وصل در این ره به هم است