گنج

شمارهٔ ۹۵۷

بساز بر بط و برزن رهِ قلندریانقلندری چو بگفتی چه حاجت است بیان
ز دستِ ساقیِ وحدت بنوش باده شوقز خویشتن به در آی و عیان ببین به عیان
گرت به بت‌کده خواند کمر زدین بگشایورت به کفر اشارت کند ببند میان
که گر گناه به فرمان کنی بود طاعتو گر خلاف کنی طاعتت بود عصیان
تو تا برون نروی پاک در نیاید دوستمکن به شرکتِ خویش این یگانگی به زیان
تو دور می‌روی و او بسی قریب‌ترستهزار بار به جانِ تو از رگِ شریان
به ترّهات مکن التفات زان که بودچو خشت بر سرِ دریا حدیثِ بی‌بنیان
به جز کلامِ محقّق دگر محال و مجازبه جز هدایتِ مولا دگر همه هذیان
نزاریا تو پس آن گه تمام مست شویکه نیم‌جرعه به کامت رسد ز جامِ کیان