گنج

شمارهٔ ۱۱۷۳

درآ اهلا و سهلا مرحبا کویی کجا بودینگویی تا چرا چندین ز مشتاقان جدا بودی
ز یاران بر شکستی ترکِ عهد دوستی کردیدریغا دیر دانستم که یار بی‌وفا بودی
نه پرسیدی نه پیغامی فرستادی درین مدّتمگر بگذشت ایّامی که دردم را دوا بودی
به اوّل سینه با من هم چو سیمِ پاک بنمودیبه آخر امتحان کردم زر بیرون‌سرا بودی
مرا چندان که آوردی ز پرگار خرد بیرونز فرطِ راستی با من چو خطّ ِ استوا بودی
مدارِ دورِ وصل اکنون بگردیده‌ست از آن نقطهمحیطِ دوستی را موجِ طوفانِ بلا بودی
ازآن بفریفتی ما را که در شوخی و رعنایینگاری چابک افتادی و یاری دل‌ربا بودی
به تو اوّل که بسپردم گمانِ دوستی بردممرا چون نیستی اکنون تو دانی تا که را بودی
تعالی الله زهی دستان که پایم چون زجا بردیعفاک الله چرا آخر ز ما بیگانه وا بودی
به خلوت خانه ی وصلت که را این در خیال آمدکه ما در خون رز بودیم و تو در خون ما بودی
نزاری با تومی گفتم که ناسازی مکن با اوسزا این بود تا دانی که با او ناسزا بودی