گنج

شمارهٔ ۱۰۰۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ن۹ بیت
مرا که دوست تو باشی نترسم از دشمناگر جهان به سرآید من و تو و تو و من
من و تو شرک بود آن تویی نه من غلطمز رویِ لطف بپوشی برین خطا دامن
بکش مرا تو بمان تا من از میان برومبه خونِ من نه دیت بر تو واجب و نه ثمن
به منزلی که تو باشی مرا چه راهِ نزولکه در مقامِ ملایک نگنجد آهرمن
محبتّی که ز تو در درون سینۀ ماستنگنجد از رهِ انصاف در زمین و زمن
به عهدِ حسنِ تو شد اهلِ راز را معلومکه هر که جز تو پرستید لات بود و وَثَن
بهارِ عمر چو بگذشت و روزگارِ نشاطچنان بود که به هنگامِ برگ‌ریز چمن
نزاریا چه کنی چاره نیست جز تسلیمچو سیل بر بُنه افتاد و برق در خرمن
مرا برفت به غرب ز دست دامنِ دلکنار ارمن و گُرجم چه گُرج و چه ارمن