شمارهٔ ۱۰۰۷
الغیاث از همنشینان خیالآمیز منشادی رویِ سحرخیزان شبخونریزِ من
بی دلآرامی که هر دم بر کفم جا مینهدبیش آرامی نگیرد طبعِ شورانگیزِ من
جانِ شیرین بر دهان میآیدم فرهادوارمالکِ موت است اگر باورکنی پرویزِ من
هم چو شیرین در هوای خسرو از بس اشتیاقبر براق آسمان دارد سبق شبدیزِ من
چون همه اسبابِ عیش و کامرانی در وی استگوشۀ باغ گریزآباد بس تبریزِ من
کس نمیداند نزاری از کجا افتاده استشور در عالم ز نوکِ خامۀ سرتیزِ من
در عذابِ دوزخم بیدوست میدانم که نیستجز شبِ هجران به نسبت روزِ رستاخیز من
داد خواهم خواست از بیدادِ خوبان روزِ حشردر قیامت دامنِ یارست دستآویزِ من