گنج

شمارهٔ ۶۱

بسیار عمرها و بسی روزگارهابگذشت و حکم ها بنگشت از قرارها
روز و شب است و سال و مه و جنبش و سکونهر یک مسخرند به تکلیف کارها
وضعی نهاده اند ز مبدای کن فکانکان وضع مندرس نشود در هزارها
در منجنیق دور بسی چرخ سیر کردبرجی هنوز رخنه نشد زین حصارها
شد شش هزار سال که مستوفی سپهرفرموش کرده بود حساب و شمارها
بر نقطة وجود که عشق است نام اواز شوق می کنند فلک ها مدارها
ای بس که امّتان ز ره برده جهل رادادند انبیا به بهشت انتظارها
ناچار از برای صلاح عموم رامنبر نهاده اند و برآورده دارها
بسیار خشت کالبد و جان آدمیبر هم نهاد دور و فرو ریخت بارها
دانی چراست این همه اضداد و اختلافتا عاقلان دور کنند اعتبارها
کز خاک خون سرشتة بیچاره آدمیباد فنا چگونه برآرد دمارها
بر خاک ریز خون دو دیده نزاریاچندان که بشکفد به زمین لاله زارها
عمر عزیز بیهده در نای و نوش صرفکردی به جهل و بردی در سر خمارها