شمارهٔ ۶۰
گذشت بر سرم از دست دل قیامتهاکشیدم از کس و ناکس بسی ملامتها
علم شدم به علامات عشق در عالمبلی به روز قیامت بود علامتها
غلام عشقم و الحمدلله از سر صدقبر آستان وفا کردهام اقامتها
محبت است و ارادت نه جبر و نه تکلیفز دل به رغبت خاطر کشم غرامتها
مرا به زهد و صلاح و وَرَع مکن دعوتبلای عشق به است از چنین سلامتها
همین نه بس که نبایست خوردنم باریز عمر رفته چو افسردگان ندامتها
نزاریا ز زمان گذشته بیش ملافبر اولیا نتوان بست از این کرامتها
به صور عشق فرودم دمی چو زندهدلانکه در زمانه برانگیختی قیامتها