گنج

شمارهٔ ۴۲

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ونرا۱۱ بیت
طاقت بار ملامت نبود گردون راوین شرف شیفتگان راست نه هر مادون را
من دل سوخته با این همه خامان چه کنمنافه را بوی بود نی جگر پر خون را
ماه تا روی مبارک به کسی بنمایدبخت مسعود بباید نظر میمون را
هر که دیده ست ملامت نکند بر چو منیبنده بودن حرکت های چنان موزون را
دانه ی اشک مرا بر سر کویش چه محلپیش او قدر نباشد گهر مکنون را
ای که بیگانه ای از عشق مکن گستاخیآشنا ناشده چون عبره کنی جیحون را
دل مجنون مرا هیچ مداوا نکندگر خدا بار دگر جان دهد افلاطون را
من ندانم که رقیب از چه معذّب داردعاشق خسته دل از شهر شده بیرون را
زاهدی عیب نزاری به تعصب می کردکه بباید چو سگان سوختن آن ملعون را
عاشقی گفت چه می خواهی از آن بیچارهاو خود آهنگ سفر کرده بود اکنون را
عاقلان این سخن آخر نشنودند هنوزکه خردمند نصیحت نکند مجنون را