شمارهٔ ۴۱
چه شود گر بپذیری من تر دامن راخشک مغزی ، خرفی ، ساده دلی چون من را
جان دریغ از تو ندارم اگرم راه دهیچه محل در صف عشاق نهد دل تن را
هم دل ماست که بر ما به ستم می گریدمثل این است که هم آهن شکند آهن را
با من ای یار اگر یار منی یاری کننه چو یاری که همه زخم زند هاون را
مردمان در حق من هر چه بتر می گویندچه کنم پیش گرفتم به قفا گردن را
دوست داند که مرا با که سر و کار افتادسرِّ روح الله بس مریم آبستن را
من که ام کز تو سخن گویم و از قصّه ی خویشراستی لافِ فصاحت نرسد الکن را
با رقیبان شده بر بوی توام هم خانههیچ کس دوست نبوده ست چنین دشمن را
کو نسیمی ز عرق چین تو تا بنمایدیوسف باد صبا مژده ی پیراهن را
ساقیا دیر مکن زود بده ساغرِ میگر گرفته ست سرش خشت بر افکن دَن را
تازه رو باش و مینداز گره بر ابروبه کدورت نتوان خورد می روشن را
از مجاریِ دماغم نرود دود بخورمگر از آتش می بر فکنی روزن را
خویش را از نفس سوخته دل دار نگاهکه به یک آه بسوزند دو صد خرمن را
آیه ی خلّصه الله به که آمد دانیبه تهمتن که برآورد ز چه بیژن را
شد نزاری ز خیال تو چو سوزن باریکچه خیال است که بگداخت چنین سوزن را