شمارهٔ ۴۳
به زیر طاق دو ابرو ساحرند او راکه کرده اند مسخر عموم اردو را
مرا به خیره ملامت چی می کند بد گویچگونه دوست ندارند روی نیکو را
به سیل دیده ی من بنگرید اگر خواهیدکه در عراق تفرج کنید آمو را
ندیده اند مگر روی آن بهشت آرایجماعتی که صفت می کنند مینو را
به نقد وقت چو فردوس حاصل است امروزچرا نه عیش کنم در بهشت با حورا
به غمزه یی دل و دینم چنان به هم بر زدکه چول کرد به کل هم دل هم اینجو را
فسون من چه زند پیش غمزه یی که کندبه یک کرشمه مسخر هزار جادو را
ز حسن او چه شود کم گر التفات کندبه چون منی و چه نقصان ز رشته لولو را
به بر فشاندن آستین و قهر رقیبنزاریا مده از دست دامن او را